زمزم عشق، سرّ عشق ازلی
حال غريبی است خدايا، از زمزم عشق تو پيمانه طهورا خوردن و نمردن؟! خدايا اين چه سريست كه بر بندگانت آشكار نمودی، كه تا هميشه در تو ، ای لایزال قدرت، خود را فانی ببينند؟!
خدایا ! اين همان شعر ازليست، كه از آغاز سرودی؟!
اين همان رمزياسين و طه ها و تين و زيتون است؟!
اين مشعرالحرام زمين است؟!
اين وادی نوراست در سرزمين طور؟!. اين همان بارش نور است بر سينا و ياسين، تا بانور در تو حل شوند؟!
اين همان نشستن نور است بر جان مسيح و خضر و مهدی زمان و آنان كه در سرزمين تورِ تو بر جانِ خردشان فرود آمدی، تا سرضمير وجودشان را پر از گهرهای خود نمائی؟!
ای آدميان در كدامين فراغ عزاداريد؟! در كدامين سير سرگردانيد؟!
خدا وند آن منبع نور همین جاست، همين جا در وادی يمن و سينای وجودتان. در سرزمين طاهای ضميرتان.
آری خدا وند همين جاست، در برقی كه بر ضميرتان می نشيند و در برقی كه بر چشمانتان، ستارهِ راه زندگيتان می شود.
اينجا وادی نور است. وادی حيفای مشعرالحرام است. اين جا سرزمين نور است، سرزمين زمهرير و سرور است. اينجا يمن زمانه به يمن جان می فروخته است.
اينجا ميستان پاك خداست. ميستان سرزمين عشق است، اينجا صفای مشعرالحرام است در سرزمين دل، سرزمين پاك خدا، كه خدا بر آن قدم رنجه نمود و مسكينان را پناه و عزّت داد، اينجا سرزمين سور است، سرزمين مهر خداوند، آنگاه كه بر جان آدميان نهال عشق ازلی می كارد و اينجا رحمت العالمين است. اينجا سفره عشق با سفره خرد يك جا جمع است، چراكه در زمهرير عشق خدا همه جمع اند. آنجا كه عشق خدا ظهور يابد، معشوق خود گواه عشق است. اينجا محلّ محو شدن در خداوند است. همان يثرب و سينای اهل زمين است.