تبليغاتX
کیست او؟...او کجاست؟

%T%

دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است ... میـان ما و رسیدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشایش چنـدین دریچه کافــی نیست ... هـزار عرصه برای پریـــدنم تنگ است... اسیــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اینـجا ترانه ی خود را ... دلی که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ی فریاد در دلـم جوشید ... چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است... مـرا به زاویه ی بـاغ عشق مهمان کـن ... در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است...



      هر كه شد محرم دل در حرم یار بماند       و آنكه این كار ندانست در انكار بماند
      از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر          یادگاری كه در این گنبد دوار بماند

عشق دریایی است بی‌كران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز خواهد بود. چنان‌كه مولوی می‌گوید:
       هر چه گویم عشق را شرح و بیان        چون به عشق آیم خجل باشم از آن
اكثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كرده‌اند. گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و خود سرسبز بماند.از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید می‌آید، چنان‌كه افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یك از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است.
اما از دیدگاه عرفا، عشق یك حقیقت و یك اصل اساسی و عینی است ولیكن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است كه:
اولاً، عشق چنان‌ كه گفته شد یك حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمی‌گنجد و این تنها عشق نیست، بلكه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره در ذهن ما نمی‌گنجد. شعار اسلامی ما، الله اكبر، بدین گونه تفسیر شده است كه خداوند بالاتر از آن است كه در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمی‌یابد و می‌تواند توصیف كند كه قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست. ما در دو مورد كاملاً متضاد مجبوریم در ذهن خود چیزی بسازیم چون از واقعیت، چیزی به ذهن ما نمی‌آید و آن دو مورد عبارتند از:
1- عدم
2- وجود
در مورد اول، چیزی در واقعیت وجود ندارد تا به ذهن ما انتقال یابد. در مورد دوم آنچه هست عین واقعیت است و در متن خارج و واقعیت بودن برایش ذاتی است و لذا این خاصیت ذاتی هرگز عوض نمی‌شود و عینیت با ذهنیت نمی‌سازد. از اینجاست كه در نظام فكری اسلامی، وقتی كه اصالت ماهیت جای خود را به اصالت وجود می‌دهد و در واقع یك اصل عرفانی به صورت یك اصل فلسفی پذیرفته می‌شود، ضرورت سیر و سلوك مطرح می‌گردد. چنان‌كه ملاصدرا سیر و سلوك را، در كنار عقل و استدلال، ضروری و لازم دانسته است.
                                                                       منتظر ادامه اش باشید

دوم آذر 1385 ****

بیست و دوم مهر 1385 ****

                                                                نيايش
 
 
حوض جانم بي آب است
ماهي دلم بي تاب
خدايا! من تو را مي خوانم. تو را اي تنهاترين آفتاب آفتابگردان  نگاهم.لب هاي خاموشم با زمزمه نام تو لبريز از عطر نيلوفر و ياس مي شود. اي تنها توان بدن بي توانم! مانند مرغي مهاجر پرشكسته به درگاهت آمده ام. پس پناهم باش اي تنهاترين پناه بي پناهان. بگذار هاله اي از ماهتاب كرامتت را دور شانه هايم حس كنم. اي پرده پوش گناهان! من با چشمانم تو را مي خوانم، اي تنها ستاره آسمان باراني چشمانم. بگذار سوسوي ستاره وجودت نور چشمانم شود و با درخشش تو روحي تازه در جان خسته ام جريان يابد. خدايا! دلم همچو ماهي دور از آب است. حوض جانم بي آب است و ماهي دلم بي تاب. ياريم كن و بگذار حوض جانم لبريز از قطرات باران لطف تو شود. مهربانا بگذار تا از رنگين كمان هزار رنگ لطف و عنايت تو سجاده ام را رنگين كنم.

دوم مهر 1385 ****

مژده اي دل

ثانيه ها به عشق تو مي دوند
چه نام زيبايي داري. صاحب زمان. مولاي لحظه ها. سرور همه ساعت ها. ساعت هاي كوچك و بزرگ، ساعت هاي نو و قديمي. چه فرقي مي كند كه نشانگر زمان كجا باشد. روي دست يا روي ميز. به ديوار باشد يا ميان ميدان شهر. به هر حال مولاي من و او تويي. تويي كه نامت مولاي لحظه هاست. نامي كه ثانيه ها به عشق او مي دود. «دقيقه » تلاش مي كند و «ساعت»خجل از كندي خود، مي كوشد كه عقب نماند. روز مي گذرد. شب مي آيد. شب هم سرانجام مي رود. يك روز «دو روز» يك هفته، يك ماه، يك سال، ۱۱۶۸ سال است كه مي گذرد و تو نمي آيي.
مولاي لحظه لحظه زندگي من! صبح به صبح كه چشم به ساعت مچي ام مي اندازم، آرزو مي كنم كه اي كاش در لحظه  آمدنت بودم و عقربه هاي ساعتم را در همان لحظه، براي هميشه ثابت مي كردم. چون ديگر آمده اي و رسالت ثانيه ها و دقيقه ها به پايان رسيده است. گرچه كه آرزوي آنان، نمايش زمان ظهور و حضور توست.

در انتظار حضورت و ظهورت ثانيه ها را در جشن ميلادت پشت سر مي گذاريم.

خدا را شكر كه نور مه آلودت بر ما مي تابد و گرماي حضورت گرمي بخش يادت...

 

یازدهم شهریور 1385 ****

نيايش
در ميهماني ستارگان
 
اي خداي آسمان پرستاره
اي خداي شقايق هاي سرخ
اي خداي نسيم بهاري
اي ناجي شب به مرهم خورشيد
اي خداي عشق
همتي به من بده تا انسان بودن را بياموزم
بگذار امشب در ميهماني ستارگان حرفي براي گفتن داشته باشم
پرواز را به من بياموز و سرزمين هاي ناشناخته را به من بشناس و رخصت بده تا بپرم، تا برگ بعدي كتاب عشق را من ورق بزنم.
اي كاش زندگي اين قدر عميق نبود. گاهي شنا كردن را از ياد مي برم و در عمق زندگي غرق مي شوم و اين همان لحظه است كه احساس مي كنم وحشت كرده ام.
چون همانا غرق شدن در زندگی به مثابه مرگ است.
پس خدایا به ما زندگی با عزت و فراغ بال ارزانی کن...
کمی دلم گرفته بود گفتم نیایشی کنم ...
خدایا همیشه شکرت میفرستم که تو را دارم...خدایا شکرت...
 
بیست و هشتم مرداد 1385 ****

     خواب ديدم چه خوابي بود

 

خواب مي ديدم... چه خواب قشنگي بود!... خيلي قشنگ...
خواب ديدم كه، زير پاي خلق خدا... تنم سجده گاه مؤمنان بود. از جنس آدم بودم...
خواب ديدم شدم كوه آتشفشان... بلند و پرصلابت، جوش و خروشي تو دلم بود... دلم مي خواست فوران كنم... دلم مي خواست با تمام توانم فرياد بكشم: «سبحان ربي العظيم و بحمده»... خواب ديدم شدم يك چشمه... پاك و بي ريا... زلال و بخشنده... دوست داشتم شيره وجودم را به همه تعارف كنم. دوست داشتم همه را سيراب كنم...
خواب ديدم شدم يه تكه ابر، مهربان و دل نازك... دلم مي خواست آن دختر بچه را ببينم كه ميان اشك هاي من بازي مي كرد. دوست داشتم زمين را ببينم كه به من نگاه مي كرد و اميدوار دستش را به طرف من دراز مي كرد مي خواستم همه جا را از بدي و زشتي پاك كنم...
خواب ديدم شدم يك روباه پر از نيرنگ و دغل پر از بدي، سخت بود ولي بايد مي فهميدم، بايد تفاوت را احساس مي كردم. دوست نداشتم ادامه بدهم...
خواب ديدم شدم يك تفنگ، بي رحم و بي روح و فرمانبردار قلب هاي سنگي آدم ها، آدم هايي كه هيچ كس برايشان مهم نيست و فقط خودشان هستند كه مهم اند. شده بودم بي عاطفه... نمي خواستم اينگونه باشم.
«پسرم... بابا بلند شو، وقت نمازه.»
وقتي از خواب بيدار شدم و براي وضو گرفتن رفتم، توي آينه يك آدم ديدم كه در وجودش تمام خوبي ها و بدي ها موج مي زند و او كسي است كه بايد تصميم بگيرد، بايد انتخاب كنم.
 
هجدهم مرداد 1385 ****

قصه خنده انسان

 
005105.jpg
هيچ كس نمي داند انسان اولين بار كي خنديد. قصه گريه چندين ساله آدم و اشك هايش، وقتي كه از بهشت رانده شد، وقتي كه شيطان كليد گنجينه دلش را لمس كرد، بارها و بارها نوشته و روايت شده است. اشك هايي كه حاصل پشيماني آدم بود و حاصلش روييدن هزاران گياه روي زميني بود كه زندان آدم شد.
قصه اشك هاي دختري كه طلا شد و گريه و فريادهاي اسماعيل كه حماسه اي عظيم آفريد. گريه خوب بلد بود قصه شود، لبخند اما انگار سر قصه شدن نداشت.
چه كسي زيبايي لبخند را كه هيچ وقت از لبان رسول شادي ها محو نمي شد،  به فراموشي سپرد. شايد انسان بود. آري، انسان فرزند آدم.
همان كه روزي سحر لبخند را بر تابلوي نقاشي جاودانه كرد.
چه حماسه هايي كه غفلت انسان قدرت آفريدنشان را از لبخند گرفت و امروز اما لبخند حقيقي به تنديسي مي ماند خاك گرفته در جايگاه فراموش شدگان ذهن آدمي.
آه خدايا، انسان را، اين موجود فراموش كار را ياري كن كه تنها ياري گر او تويي و تو خواهي بود. ياري اش كن تا ميان تمامي گم كرده هايش زيبايي لبخند را دوباره بيابد و قدمي به سوي نجات خود بردارد. خدايا ياري اش كن
 
هفتم مرداد 1385 ****

 خوف و عشق

عده اي از مردم از عاشق شدن مي ترسند و آن را كار بيكاران مي دانند .اما عارفان عاشق، عشق را از خوف جدامي دانند و اعتقاددارند عشق وصف خداست. اما خوف و ترس وصف بنده مبتلاي فرج و جوف. پس عاشق راستين و معنوي از عشق نمي ترسد و با عاشق شدن به خدا نزديك مي شود.
عشق وصف ايزداست، اما كه خوف
وصف بنده مبتلاي فرج و جوف
چون «يحبون» بخواندي از بتي
با «يحبهم» شو قرين در مطلبي
پس محبت و صف حق دان عشق نيز
خوف نبود وصف يزدان اي عزيز
ترس مويي نيست اندر پيش عشق
جمله قربان اند اندر كيش عشق!
(مثنوي مولوي)
بنابراين راه عشق راهي است دشوار و سخت كه هركسي را توانايي ادامه دادن آن نيست.
چه بسا افرادي كه اين مسير را آغازكرده و به انتها نرسيده اند و به تعبير بالا از ترس رسيدن به هدف متعالي عشق منصرف شدند و اما مردان و زناني هم بوده اند كه اين مسير را انتخاب نموده و با رشادت سوار بر موجهاي عشق شده و به نور رسيده اند.
اميدوارم روزي همه ما رهرو عشقي شويم كه ما را به سعادت و نيكبختي برساند.

بیست و سوم تیر 1385 ****

                                        بارقه هایی از مثنوی

عشق سايد كوه را مانند دي                             عشق جو شد بحر را مانند ديك

عشق لرزاند زمين را از گزاف                             عشق بشكافد فلك را صد شكف

بهر عشق او را خدا لو لاك گفت                          با محمّد بود عشق پاك جفت

پس مرو راز انبيا تخصيص كرد                             منتهي در عشق چون او بود فرد

كي وجودي دادمي افلاك را                               گر نبودي بهر عشق پاك را

تا علوّ عشق را فهمي كني                               من بدان افراشتم چرخ سني

آن چو بيضه تابع آيد اين چو فرخ                          منفعتهاي دگر آيد ز چرخ

تا زخواري عاشقان بوئي بري                            خاك را من خوار كردم يكسري

تا زتبديل فقير آگه شوي                                   خاك را داديم سبزي و نويي

                                                                                               دفتر پنجم

هفتم تیر 1385 ****

حقيقت عشق

 روايت مي كند روزي عثمان سرخسي تصميم گرفت حقيقت عشق را از سالكان و عرفابپرسد.
يكي گفت: آب روان است.
ديگري گفت: آتش سوزان است
يكي گفت: ضيف (ميهمان شدن و ميل كردن) است.
ديگري گفت: سيف (شمشير) است.
يكي گفت: شر است.
ديگري گفت: سرابست.
يكي گفت: رياض (باغ) دولت است.
ديگري گفت: رياضت محنت است.
ديگري گفت: ناري است شيطاني.
يكي گفت: باديه اي بي پايان است.
ديگري گفت: كعبه دل و جان است.
يكي گفت: نامه امان است.
ديگري گفت: فرمان حرمان است.
يكي گفت: جامي است كه مستي او بي سرانجام است.
ديگري گفت: مرغي است كه مرغ دل مرغ دلان را دانه و دام است.
آخر عشق از اين همه كدام است؟
شيخ فرمود: «عشق را جان بوالعجب داند زانكه تفسير شهد لب داند.»

هفتم تیر 1385 ****

                                       بارقه هایی از مثنوی

عاشقي بر غير او باشد مجاز                            عشق ز اوصاف خداي بي‌نياز

ظاهرش نور اندرون دود آمده است                     زآنك آن حسن زراندود آمده است

بفسرد عشق مجازي آن زمان                          چون رود نور و شود پيدا دخان

جسم ماند گنده و رسوا و بد                            وارود آن حسن سوي اصل خود

وارود عكسش زديوار سياه                               نور مه راجع شود هم سوي ماه

                                                                                               دفتر ششم

                     

بیست و چهارم خرداد 1385 ****

     فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن

 بين دوست داشتن و عشق ورزيدن تفاوت است. در دوست داشتن تعهدي وجودندارد، عشق ورزيدن تعهد است.
به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نمي زنند. بخصوص در دنياي امروز مردم كمتر به سراغ عشق مي روند. چرا كه درجوهره عشق تعهد وجوددارد. عشق درگيرشدن و خطركردن است و فرد را ازمرزهاي خود عبورداده و به سوي تعالي مي برد.
اما در دوست داشتن هويت فردي و گرايش به خودمحوري وجوددارد.
برهمين اساس است كه عده اي معتقدند بين عشق معمولي و عشق روحاني تفاوتي نيست. چرا كه عشق اصلاً روحاني است و عشق هرگزنمي تواند معمولي باشد.
علاقه و دوست داشتن تصنعي و سطحي است ولي عشق نافذ است، به عمق وجود رخنه مي كند. روح شخص را لمس مي كند.
بنابراين گزافه نيست اگر بگوييم هيچ عشقي معمولي نيست

بیست و چهارم خرداد 1385 ****

                            بارقه هايي از مثنوي

 عشق اصطرلاب اسرار خداست               علت عاشق ز علتها جداست

عاقبت ما را بدان شه رهبر است                عاشقي گر زين سر و گر زان سر است

چون به عشق آيم خجل باشم از آن             هر چه گويم عشق را شرح و بيان

ليك عشق بي‌زبان روشنتر است                 گرچه تفسير زبان روشنگر است

چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت         چون قلم اندر نوشتن مي ‌شكافت

شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت       عشق در شرحش چو خر در گل بخفت

گر دليلت بايد از وي برمتاب                        آفتاب آمد دليل آفتاب

                                                                                           دفتر يكم

 

یازدهم خرداد 1385 ****

معنی عشق...!

بدون شك درك مفهوم عشق با استفاده از كلمات و واژه ها دشوارترين عملي است كه مي خواهيم انجام دهيم و اين درحالي است كه حتي درباب ماهيت آن هيچ نظريه مشترك و پذيرفته شده اي وجودندارد.
اما بسياري از محققان معتقدند عشق نيروي محركه تمامي كائنات بوده و در همه اجزاي هستي ساري و جاري است.
برهمين اساس مي توان عشق را احساسي كيهاني دانست كه نهايت آن شهود است و شهود به مفهوم يكي شدن با روح جهان است

 احمدغزالي عارف قرن ۶ هجري در رساله خود به نام «رساله السوايخ في العشق» اسرار مضمر در حروف عشق را چنين بيان مي دارد: «اسرار عشق در حروف عشق مضمر است: ع(عين) يعني چشم و ديده؛ ش(شين) يعني شراب شوق؛ ق(قاف) يعني قيام به دوست 

مولوي مي گويد:
عشق است زهرچه آن نشايد، مانع
گر عشق نبودي، ننمودي صانع
داني كه حروف عشق را معني چيست؟
عين عابد و شين شاكر و قافست قانع
اما سنايي تفسير عشق را منوط به درك دروني آن مي داند:
«عين و شين و قاف را آنجا كه درس عاشقي است
جز كه عين و شين و قاف است و دگر تفسير نيست
نجم الدين رازي نيز دراين باره به زيبايي چنين گفته است:
عشق بي عين است و بي شين است و بي قاف اي پسر
عاشق عشق چنين هم از جهان ديگر است 

هفتم خرداد 1385 ****

جاده...
 
ايستادی روبروم ,
روبرو....
گفتی : خداحافظ ,
هيچی نگفتم ,
گفتی : می دونی که ... بايد برم
هيچی نگفتم
گفتی : متاسفم .. ولی .. می دونی که ...
هيچی نگفتم
گفتی : مواظب خودت باش
هه .. هيچی نگفتم
دست تکون دادی و پشتتو کردی به منو رفتی
رفتی ...
رفتی ....
اونقدر ازم دور شدی و رفتی که ديگه نديدمت
رفتی .....
رفتی ..
ساعت ها ايستادم
تنها
و روزها و ... ماه ها و سالها
تنها
و تو هنوز می رفتی
ايستاده بودم هنوز
صدات آومد از پشت سر,
پشت سر...
گفتی : سلام...
هيچی نگفتم,
گفتی : من برگشتم .. آخه .. می دونی که....
هيچی نگفتم
هيچی نگفتم
صدايی در درونم می گفت:
زمين گرد است
زمين ... گرد است
و ادمها با همه بدي ها و خوبي هاشون روزي دوباره به هم مي
رسن.....
 
دوم خرداد 1385 ****

امشب از شبهای تنهاییست رحمی کن بیا...

پرده بـــردار ای حیات جان و جــان افــــزای من
غمگســار و همنشین و مونس شبهـــــای من
ای شنــیده وقت و بی وقــت از وجودم نـالهـــــا
ای فکنده آتشی در جمــلـــــه‌ی اجـــــــزای من
در صدای کوه افتــد بانگ من چـون بشــنــــوی
جفت گـــردد بانــگ کـُـــه بـا نـعره و هیهای من
ای ز هر نقشــی تو پاک و ای ز جانـها پاکـتــــر
صورتت نـــی لیــک مغناطـیس صورتهـــای من
چـــون ز بی‌ذوقــی دل من طـالب کــاری بــــود
بسته باشـــم، گر چه باشد دلگشا صحرای من
بی‌تو باشد جیش‌و ‌عیش‌و‌ باغ‌و راغ‌و نقل‌و عقل
هر یکی رنــج دمـــاغ و کـــُــده ای بـــر پــای من
تا ز خود افـــزون گریزم، در خــودم محبـــوس تر
تا گشایـــم بند از پـــا، بسته بینـــم پــــای من
ناگهان در نـــا امیــــدی یـــا شبی یا بــــــامداد
گـــویی ام: ” اینــــک برآ بــــر طــارم بالای من”
آن زمـــان از شکر و حلـوا چــنان گــردم که من
گم کنــم کاین خود منم یا شکـّــر و حلوای من
امشب از شبهــــای تنهاییست رحمی کن بیا
تا بخوانــــم بـر تـــو امشب دفتــــر سودای من
همچو نای‌انبان درین شب من از‌آن خالی‌شدم
تا خوش و صافی بــــــــرآید نــاله ها و وای مـن
زین سپس انبــــان بادم، نیــستم انبـــان نـان
زان که زین ناله‌ســت روشن این دل بینای من
درد و رنجـــوری ما را داروی غـــیــر تو نیـــست
ای تـــو جالینوس جــــان و بوعلی سینای من

مولانا جلال الدين

سی ام اردیبهشت 1385 ****

زمزم عشق، سرّ عشق ازلی

حال غريبی است خدايا، از زمزم عشق تو پيمانه طهورا خوردن و نمردن؟! خدايا اين چه سريست كه بر بندگانت آشكار نمودی، كه تا هميشه در تو ، ای لایزال قدرت، خود را فانی ببينند؟!

خدایا ! اين همان شعر ازليست، كه از آغاز سرودی؟!

اين همان رمزياسين و طه ها و تين و زيتون است؟!

اين مشعرالحرام زمين است؟!

اين وادی نوراست در سرزمين طور؟!. اين همان بارش نور است بر سينا و ياسين، تا بانور در تو حل شوند؟!

اين همان نشستن نور است بر جان مسيح و خضر و مهدی زمان و آنان كه در سرزمين تورِ تو بر جانِ خردشان فرود آمدی، تا سرضمير وجودشان را پر از گهرهای خود نمائی؟!

ای آدميان در كدامين فراغ عزاداريد؟! در كدامين سير سرگردانيد؟!

خدا وند آن منبع نور همین جاست، همين جا در وادی يمن و سينای وجودتان. در سرزمين طاهای ضميرتان.

آری خدا وند همين جاست، در برقی كه بر ضميرتان می نشيند و در برقی كه بر چشمانتان، ستارهِ راه زندگيتان می شود.

اينجا وادی نور است. وادی حيفای مشعرالحرام است. اين جا سرزمين نور است، سرزمين زمهرير و سرور است. اينجا يمن زمانه به يمن جان می فروخته است.

اينجا ميستان پاك خداست. ميستان سرزمين عشق است، اينجا صفای مشعرالحرام است در سرزمين دل، سرزمين پاك خدا، كه خدا بر آن قدم رنجه نمود و مسكينان را پناه و عزّت داد، اينجا سرزمين سور است، سرزمين مهر خداوند، آنگاه كه بر جان آدميان نهال عشق ازلی می كارد و اينجا رحمت العالمين است. اينجا سفره عشق با سفره خرد يك جا جمع است، چراكه در زمهرير عشق خدا همه جمع اند. آنجا كه عشق خدا ظهور يابد، معشوق خود گواه عشق است. اينجا محلّ محو شدن در خداوند است. همان يثرب و سينای اهل زمين است.

 

سی ام اردیبهشت 1385 ****

قلب من برای خاطر خدا…

قلب من برای خاطرخدا،راز عشقت را پنهان بدار؛

واین راز را از نگاه کسانی که ترا می ینند،مخفی نما،

وآنگاه تو خوشبخت خواهی بود.

کسی که اسرار را فاش نماید،احمق قلمداد می شود؛

خموشی و رازداری برای کسی که در عشق غوطه ور است، بسی بهتر است.

قلب من برای خاطرخدا،اگرکسی پرسید:

«چه اتفاقی رخ نموده است؟» پاسخ مده.

اگر از تو پرسیدند:«او چه کسی است؟»

بگو او دل در گرو عشق دیگری دارد؛

و وانمود کن که عشق،پیامدی ندارد.

قلب من،برای خاطر خدا،احساساتت را پنهان بدار.

رنجوری ات درمان توست.

زیرا نسبت عشق به روح ،همچون شراب در جام است.

آن چه میبینی مایعی بیش نیست؛ لیکن روح شراب پنهان است.

قلب من،برای خاطر خدا،رنج هایت را پنهان بدار؛

پس آنگاه با غرش دریاها و فروریختن آسمان ها نیز ایمن خواهی بود.

 

سی ام اردیبهشت 1385 ****

توبیخ هفتگانه

روحم را هفت بار توبیخ کردم

مرتبه اول: هنگامی که می خواستم با استثمار فردی ضعیف، خود را خشنود کنم.

مرتبه دوم: هنگامی که در برابر افراد ناتوان، تظاهر به ناتوانی کردم.

مرتبه سوِم:هنگامی که در لحظات گزینش،آن چه را که آسان تر بود،برگزیدم.

مرتبه چهارم: هنگامی که اشتباه کردم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم.

مرتبه پنجم: هنگامی که به دلیل ترس،سر به راه بودم.در حالی که ادعای صبر و شکیبایی داشتم.

مرتبه ششم:هنگامی که جامه ام را برای آن که به لجنزارهای زندگی آلوده نشود،بالا زدم.

مرتبه هفتم:هنگامی که در مقابل خداوند به نیایش ایستادم و تصور داشتم که زاهدی،سرگرم نیایش هستم.

بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ****

گفت خدا يكى است‏

گفتم اكنون تو را چه‏

چون تو در عالمِ تفرقه‏اى‏

صد هزاران ذره، هر ذره در عالمى پراكَنده‏

پژمرده، فرو فسرده‏

چه سزا باشد گفتن كه خدا هست؟

تو هستى حاصل كن!

او خود هست. وجود قديم او هست‏

تو را چه؟ چون تو نيستى.

او يكى است تو كيستى؟ تو شش هزار بيشى‏

تو يكتا شو وگرنه از يكى او تو را چه؟

                                                         مناظره ی شمس

بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ****

عشق یعنی...

عشق یعنی سبز و جاری تا خدا

عشق یعنی گم شدن تا انتها

عشق یعنی یک نماز بیفرار

نور دیدن در دل شبهای تار

عشق یعنی یک قدم تا آسمان

اوج صحبتهای خوب بندگان

عشق یعنی همسفر با قاصدک

هم نشینی با نگاه شاپرک

عشق یعنی هفت رنگ یک رنگین کمان

انحنای  رنگ رنگ آسمان

عشق یعنی نغمه یک نی لبک

بال های پر ز رنگ شاپرک

عشق یعنی یک نماز پر نیاز

در دو دل با او شریک جانماز

عشق یعنی یک سکوت ماندنی

عشق یعنی یک ندای خواندنی
بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ****

 

 

انگار بسته اند دل ما را ... 

 

در کوچه باغ خاطره می گريد يک مرد يک تجسم ويرانی

شايد به ياد حرف تو افتاده است گفتی که می روی و نمی مانی

مردی که نعش پاک غرورش را بر دوش خُرد و خسته خود دارد

بر گور خويش چه می گريد؟ بر گور سرد خويش چه می دانی؟

چون باد سر به کوه و کمر داريم عمری ست می رويم و نمی يابيم

انگار بسته اند دل ما را در پيچ و تاب زلف پريشانی

در انجماد ثانيه هايی سرد فرصت برای فصل شکفتن نيست

ديری ست آفتاب نمی آيد بر خاک اين قبيله به مهمانی

چون شمع گرم شعله خود بودی ما بال و پر به شوق تو سوزانديم

فردا عزای ماتم ما داری اما چه سود اشک پشيمانی

 

بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ****

صورتکی بر شيشه

بر بخار شيشه با سرانگشت
صورتکی کشيدم ساده و بی‌پيرايه
کمانِ لبان‌ رو به آسمان
صورتک‌ام خندان شد

بخار شيشه شُره کرد آرام
لغزيد از کناره‌هایِ چشم
گوشه‌هایِ لب را به پايين کشيد با خود
هيهات!
صورتک نيز چو نقاش
خنده از ياد ببرد و گريان شد

بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ****

الهی من ذا الذی ذاق حلاوه محبتك فرام منك بدلاً و من ذا الذی انس بقربك فابتغی عنك حولاً؛
خدای من! كيست كه شيرينی محبت را چشيد و يار ديگری برگزيد؟ و كيست كه به قرب و نزديكی تو انس گرفت و جدايی تو را طلبيد؟

بیست و ششم اردیبهشت 1385 ****

   ما اول توی بهشت بودیم.

   گفتند: میوه ی هستی نخور، چون هستی قید ایجاد میکنه و ما خوردیم و مقید شدیم. یعنی اول به قید نیستی، آزاده بودیم. آزاد و راحت. اما خواستیم از نیستی با پیدا کردن یک صورت اختصاصی "هست" بشیم. پس از شر نیستی راحت شدیم. شدیم موجود.

   بعد گفتند به میوه ی ترکیب نزدیک نشو. چون مرکب شدن ناراحتی داره. عناصر که ترکیب می شن، بعدا می خوان از هم جدا بشن و پوست از سرمون میکنن. درواقع گندم یا سیب رمزی از همون میوه ی درخت ترکیبه.  حالا که اون میوه رو خوردی و اومدی توی عالم  ترکیب.  فکر نکن که دیگه تموم شد.  ما هنوز هم داریم میوه می خوریم!

   اون موقعی که بچه بودیم، توی بهشت  کودکیِ خودمون بودیم. اما آرزوی بزرگ شدن داشتیم. میوه ی عقل رو خوردیم و شدیم مکلف.

   البته درسته که به توصیه ی نخور گوش نکردیم اما این نخورنخورها رو برای این گفتند که ما رو تشویق به خوردن بکنن! اگه نمی گفتن نخور ممکن بود صد سال که بگذره هم از کنار این میوه رد نشیم، اما چون اشاره کردن بهش و گفتن نخور، ما تحریک به خوردن شدیم. مثل موقعی که مثلا میگن لواشک نخور و بمحض گفتن این حرف ما بزاقمون تحریک میشه برای خوردن. ما این میوه ها رو خوردیم و خوب کاری هم کردیم، چون در مشکلاتش تجربه ها کسب می کنیم و به حکمتهایی میرسیم.

   بعد از مکلف شدن گفتند میوه ی درخت علم رو نخور. چون نهایتا اگه اشتباهی کنی میگن جاهله و نمی دونه و مسؤول نیست. اما اگه عالم بشی دیگه مسؤول میشی. ما گوش نکردیم و خوردیم!

   بعد از علمِ گفتند لااقل میوه ی درخت عشق رو نخور چون عشق چیز ساده ای نیست و حریفش نیستی. حتا کوه هم از پذریفتن ِ این بار خودداری کرد.  "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها". اما ما عاشق شدیم و میوه ی عشق رو هم خوردیم.

                                   تنها شغل عالم عاشقیست.
بیست و ششم اردیبهشت 1385 ****

خدایا عاشقی را پیشه ام کن

زبهر بوته ی عشق ریشه ام کن

عزیزم آتش عشقت مرا سوخت

جدائی ناگهان مشتی به درکوفت

نداشتم کنم ازآن شکایت

ولی دل دارد از دوری حکایت

بیا آواز قلبم را نوا باش

 بیا بی مهری دل را صفا باش

تو جام بی شرابم را شرابی

برای اشک چشمم چون سرابی

تو خورشیدی میان آسمانم

تو اشک حسرتی بر دیدگانم

 بیا گل باش و من پروانه باشم

 برای غیر تو بیگانه باشم

بمان تازندگی شیرین گردد

 برایم عاشقی دیرین گردد

بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ****

نام ما حقیقت است

اگر چه آن را از یاد برده باشیم

به این جهان آمده ایم تا چراغ عشق را در دلهامان بر افروزیم

تا نور دورن خود را تجربه و تجلی کنیم

تا زائر نور باشیم و خورشید عشق را طواف کنیم

تا هر روز درون و برون خود را صیقل دهیم

تا هر روز آفتاب را سر مشق خود سازیم

آئین عشق را سلام گوئیم و ایمان خویش را بیازماییم

به این جهان آمده ایم تا رسالت خویش را که

یافتن خدای درون است زندگی کنیم

خدا یعنی عشق

عشق یعنی خدا

سیمای او عشق است

جوهره ی وجودش بهجت

زات لایزالش حقیقت

پس ما از خداییم

چون ما حقیقتیم

 

بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ****

زيبايي بارقه الهي

زيبايي نخستين بارقه الهي است‌
    هر آينه كه زيبايي را مي‌بيني‌،
    به ياد آر كه در فضايي مقدس هستي‌.
    مي‌گويم در هر جا:
    در چهره يك انسان‌،
    درچشمان يك كودك‌،
    در گلبرگهاي يك نيلوفر،
    يا در بالهاي پرنده‌اي در پرواز،
    در رنگ رنگ يك رنگين كمان‌،
    يا در سكوت يك صخره‌.
    هر جا كه زيبايي مي‌بيني‌،
    به ياد آر كه در فضايي مقدس هستي‌
    خداوند نزديك توست‌.

بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ****

((من نوعي يقين دروني فزاينده دارم به اينكه گويي در درونم لايه اي از زرناب هست كه بايد استخراج شود. نهايت اينكه به تجربه و با ديدن معاصرانم هر چه بيشتر متقاعد شده ام كه كسي نيست كه آن را دريافت كند. اين موضوع اصلاً مرا دلتنگ نمي كند. كان زر تمام شدني نيست)) سيمون وي

 به عمق خويش فرورويم شايد هر كدام از ما يك كان زر تمام نشدني و ناشناخته باشيم!

بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ****

        

      ایمان پرشی بدون قید و شرط به آغوش رحمت خداست.
          پرشی که در خلاء صورت نمی‌گیرد.
          پرشی که تاریخ گواه آن است که خدای تاریخ هرگز
          وفاداران خود را از آغوش گرمش محروم ننموده ‌است...
 
بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ****

#FFFFFF